سرگذشت لافکادیو

اثر شیل سیلور استاین

مشابه سبک شازده کوچولو

داستان در مورد شیری که از همون اول جست جو گر بوده ،و مثلا وقتی بقیه شیرها از صدای گلوله پابه فرار میزاشتن این شیر از خودش میپرسیده برای چی فرار کنم؟

وغیره...

یا برای چی از شکارچی بترسم؟

تا اینکه با یه شکارچی که میخواسته بکشش سرهمین مساعل  بحثش میشه ووقتی به نتیجه نمی رسن  قبل ازاینکه شکارچی بکشش اون زودتر  میکشش  وتفنگش رو برمی داره وشروع به یا د گرفتن تیراندازی میکنه ،هروقت هم که گلوله هاش تموم میشه یه چند تا دیگه شکارچی میخوره واز تیری که همراه شون است استفاده میکنه

تا اینکه یه نفر از سیرک میاد وازش درخواست میکنه به گروهش بپیونده و...

پا به دنیای انسان ها میزاره ،مشهور میشه ولی  این بار نه احساس شیر بودن میکنه ونه انسان بودن  وفکر میکنه  واقعا بین این دوتا گیر کرده ..

کتاب به زبون بچه ها نوشته شده ولی توش مطالب رو داره که به درد آدم بزرگا میخوره!

تفسیر اجمالی تر از این کتاب (البته بعد از اینکه  خودتون خوندینش)


شاید بشه داستان شیر رو به نظریه هویت ربط داد اگه دوست داشتید میتونید نظریه اریکسون در مورد هویت در برابر سردرگمی هویت رو بخونید جالبه 

اول داستانو خوندم ،شیری که  انگار با بقیه فرق داشت ،با جامعه خودش ،دنبال دلیل بود ،چرایی هر علت ،که با شکارچی روبه رو شد ،شیر تو اون لحظه در ابتدای یک چرخه قرار داشت ،بگذریم وقتی شکارچی رو خورد، همون حس نیاز به کشف کردن ،به فرق داشتن وعلت یابی باعث شد کار با یه تفنگ رو یاد بگیره ،من اسم این تیکه رو میزارم نشانه ای که به دنبالش براش اهداف مشخص شده آینده شکل گرفت،این که شیر داستان مراتب وپله هارو طی کرد از یه درنده ای که صورت حساب  رستوران رو میخورد تاتبدیل شدن به  کسی که مشهور شد ،شنا کردن یاد گرفت ،کتاب زندگیشو نوشت ،مهمونی های مختلف رفت و وقتی تونست تمام نیازاشو ارضا کنه ،خسته شد از تکرار همه چیز هایی که یه زمان آرزو شو داشت خسته شد،اینجا تقریبا میشه گفت به انتهای یک چرخه داشت نزدیک میشد جایی  که دیگه ارضا نمیشد  تا دوست سیرک بازش بهش پیشنهاد شکار رو برای تفریح داد ،دقیقا اگه بخوایم عمیق نگاه کنیم از ابتدای چرخه ای که آغاز کرده بود به انتهاش رسید (همون نقش شکارچی بودن) ،من اینجا دوباره اول داستان برام تداعی شد  ،عاشق تیکه آخره داستانم  دقیقا وقتی اسلحه رو زمین گذاشت ،چرا ؟

چون دنیا یه نشانه جدید رو براش باز کرد ،اینکه این چرخه دیگه به تو تعلق نداره ،برای همین کنار کشید تو این قسمت آخر داستان شیر داستان مثل یه دانای کل به انسان هایی که خورده شدن و شیرهایی که کشته شدن نگاه کرد و آروم کنار کشید  و خب به نظره من یه مرحله رو کنار گذاشت من اینو با کنار گذاشتن اون تفنگ تو شیر احساس کردم :)

اول  درنده بود،بعد روبه تکامل به سمت انسانیت رفت ،بعد در واقع به چیزی ماورای هردو این ها دست پیدا کرد وآن  جا که به بیهودگی انتها وابتدای چرخه رسید رفت سمت یه مرحله بالاتر!