1_یک موجود جاودان را تصور کنید.ازفکر کردن به اینکه ممکن است در طی قرن ها همان گندهای همیشگی را بزند حال آدم بهم میخورد.مثلا تصور یک موجود ابدی در جشن 700552سالگی اش با اینکه به او قبلا هشدار داده اند بشقاب داغ است بازهم به آن دست میزند.مطمئنا ما ظرفیت زیادی برای تغییر داریم ولی 80سال فرصت زیادی نیس.باید زود همه چیز را یاد گرفت .باید ابدیت را در چند دهه جا کرد*

2_یادداشت خودکشی برت:(برای من ناراحت نباشید مگراینکه خود را آماده کرده اید تا آخر عمر ناراحت باشید.دو سه هفته اشک وآه وپشیمانی چه فایده ای دارد وقتی قرار است یک ماه دیگر دوباره بخندید؟نه،فراموش کنید .فقط فراموش کنید)

3.سقراط یه بار که داشته با چند تا از رفقاش فلسفه بازی میکرد یه یارو از حرفاش خوشش نمیاد وچنان محکم با لگد به باسنش میزنه که میخوره زمین.سقراط نگاهش میکنه وبا مهربانی بهش لبخند میزنه.با آرامش فوق العاده با ماجرا برخورد میکنه.طرف ازش میپرسه چرا چیزی نمی گی یا کاری نمی کنی؟وسقراط بهش میگه اگه یه قاطر لگدت بزنه سرزنشش میکنی؟))

4.((چه طور میتونی شاگردهات رو تشویق کنی با ذهنی باز تفکرکنن وقتی خودت به سیستم اعتقادی کهنه ای باور داری که مثل یه ماسک آهنی داره سرخودت رو له میکنه؟  نمی فهمی؟ تحرکات ذهنت با غیرمنعطف ترین اصول جزمی محدود شده اند،فکرمیکنی اونجا ایستاده ای و راجع به هملت حرف میزنی ولی چیزی که شاگردهات می شنون صدای مردیه که میترسه از دایره تنگی که احاطه اش کرده یه قدم فراتر بگذاره،دایره ای که آدم هایی که صدسال قبل مرده ن دورت کشیدن،همون آدم هایی که یک مشت دروغ تحویل اجدادت دادن تا راحت بتونن تو خلوت اتاقک های اعتراف بچه هارو انگولک کنن!))

5.((پاسکال نوشته درجریان انقلاب فرانسه تمام دیوانه خانه ها تخلیه شدند.دیوانه ها ناگهان معنایی در زندگی شان پیدا کردند.))

6.((وقت آزاد زیاد دارم .وقت آزاد باعث میشودآدم ها فکر کنند.تفکر باعث میشود مردم به شکل بیمار گونه ای متوجه خود شوند ودر صورتی که بی نقص وبی چون وچرا نباشی،این در خود فرورفتن منجر به افسردگی میشود،برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است))

7.(( در این سرای محنت زا چه کسی ازهمه رنجور تراست؟

فکر میکنم خودم؛

هرچند ترجیح میدهم فلک زده خودم باشم تا او

او واین موجودات ننگین

فرومایه تر از هر فرومایگی

منبع هرچه پریشانی وگناه ونفرت

بدطینتی وکینه توزی

نه بابت قدرتت که می گسترد ومی گشاید

نه به خاطر بنا هایی که بابت جلالت برپاشده اند

پشیمانی بی بازگشتت را درک میکنم

پشیمانی به وجود آوردن چنین مردمانی در چنین دنیایی))

8((خب اگر زندگی یک هدیه باشد چی؟تا حالا هیچ هدیه ای را پس نداده اید؟))

9((الان  فکر میکنم چرا آرزو داریم کسانی که دوست شان داریم به زندگی باز گردند وقتی می دانیم قبل از مرگ چقدر عذاب کشیده اند.این قدر ازشان متنفریم؟))

10.((برآوردن آخرین آرزوی یک روبه موت کثیف ترین کاری است که میشود در حقش کرد،نمی فهمی که نمیخواهد؟آرزوی حقیقیش این است که نمیرد))

11.(میخوام قبول کنی با اینکه این همه روی این زمین زندگی کردی بازهم نفهمیدی کی هستی.اگر هم نفهمی کی هستی چه طور میتونی چیزی که هستی باشی؟))

12.((مردم اصلا سفر نمی کنند، بلکه تمام عمرشان به دنبال شواهدی می گردند تا اعتقاداتی را که از ابتدا داشته اند توجیه کنند. البته که الهامات جدیدی بهشان می شود ولی بعید است این الهامات نوبنیاد اعتقادات شان را در هم بشکند- فقط طبقاتی بر آن اضافه می شود. اگر پایه بدون تغییر باقی بماند مهم نیست چه بنایی به آن اضافه کنی، این اسمش سفر نیست. چند لایه کردن است. آدم ها دنبال جواب نمی گردند، دنبال حقایقی می گردند که خودشان را اثبات کنند.))

13.((یک شب با خدای شان حرف زدم. گفتم «سلام! چرا هیچ وقت نمی گویی اگر فقط یک بار دیگر انسانی یک انسان دیگر را عذاب دهد همه چیز را تمام می کنم؟ چرا هیچ وقت نمی گویی اگر یک نفر دیگر زاری کند چون انسان دیگری پایش را روی گلویش گذاشته، دو شاخه را از برق می کشم؟ امیدوارم این ها را بگویی، سر حرفت بایستی. قانون سه بار ارتکاب جرم مساوی است با مرگ، تنها چیزی است که باعث می شود آدمیان رفتارشان را اصلاح کنند. خداوندا، الان وقت سخت گیری است. ارفاق فایده ندارد. سیل های مبهم و رانش های غیر شفاف دیگر پاسخگو نیستند. تحمل صفر. سه جرم. اخراج. »

14.((وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می کنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می آید و مردم می گویند: «هی. همه دارن از روی پل می پرن پایین، تو چرا نمی پری؟»

15.((خلاقیت حقیقی انسان را به انزوا می کشاند و چیزی می طلبد که تنها با کاستن از لذت زندگی به دست می آید.))

16.((بازنده ها پدرشان را مقصر می دانند و واماندن ها فرزندان شان را.

17.(( «گوش کن جسپر. غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه.»

18.((وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسی را فراموش کنی، خودِ همین تلاش کردن به یک خاطره‌ی فراموش‌ناپذیر تبدیل می‌شود.

حالا باید بکوشی تا این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره‌ی فراموش نشدنی دیگر هم ایجاد می‌شود.))

19.((هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع، حس بویایی‌اش را از دست بدهد.

اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را.

درس من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم.))

20.((ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم.

همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند.

ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود.

فقط اشک‌شان را پاک می‌کنند و مردگان‌شان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند.))

21.((همه‌ی ما مذبوحانه تلاش می‌کنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردن‌شون توی گوش‌مون طنین می‌ندازه و توی دهن‌مون طعم بزرگ‌ترین ظلمی رو که در حق خودشون روا داشتن حس می‌کنیم: شرم زندگی‌های نزیسته‌شون.)) 

22.((حق با بودایی ها است. آدم های گناهکار به مرگ محکوم نمی شوند، به زندگی محکوم می شوند.))

23.((عشق بدترین خبرچین است چون به شما القا می کند که ابدی و پابرجاست- تصور پایان زندگی تان راحت تر از تصور پایان عشق است. و از آن جایی که عشق بدون صمیمیت هیچ است و صمیمیت بدون شریک شدن هیچ است، باید تمام رازها را برملا کنید چون بی صداقتی در صمیمیت همه چیز را زیر سوال می برد و به تدریج عشق با ارزش شما را مسموم می کند. 


وقتی تمام می شود- شک نکنید که تمام می شود (حتی کله خر ترین قمارباز هم حاضر نیست روی جاودان بودن عشق شرط ببندد)- ابژه ی عشق از تمام رازهای شما با خبر است. و می تواند ازشان استفاده کند. و اگر رابطه تلخ تمام شود بی رحمانه و خبیثانه از این رازها علیه شما استفاده خواهد کرد.


به علاوه، این احتمال قریب به یقین هم هست که رازهایی که زمان برهنگی روح تان برملا می کنید، خود باعث به پایان رسیدن عشق شوند. افشاگری های از روی صمیمیت شما شعله ای است که فتیله ی دینامیت انفجار بی بازگشت عشق را روشن خواهد کرد


24.((تو واسه چی این جایی؟ تو این دنیا. فکر می کنی پدر و مادرت به این که چرا باید تو رو به دنیا بیارن فکر کرده ن؟ گوش کنین وقتی مردم یه بچه ی تازه به دنیا میارن چیا میگن: "این بهترین کاریه که تو زندگیم کرده م." "این جادوئه." و حرفایی از این قبیل. اون ها این کارو برای لذت خودشون کرده ن. برای فرو نشاندن نیازهای احساسی شون. تا حالا متوجه شده ین؟ این که شما تجسم امیال آدم های دیگه هستین؟ الان که فهمیدین چه حسی دارین؟


والدین تون از شما چی میخوان؟ می خوان شما درس بخونین. چرا؟ برای این که شما رو مایملک خودشون می دونن! شما و ماشین هاشون، شما و ماشین های ظرف شویی شون، شما و تلویزیون هاشون. شماها متعلق به اون ها هستین. حتی یه نفر از شما چیزی بیشتر از فرصتی برای تحقق آرزوهای برآورده نشده شون نیست! والدین تون شما رو دوست ندارن! نگذارین با گفتن "دوستت دارم" قسر در برن! نفرت انگیزه! دروغه! یه توجیه بی ارزشه برای سوئ استفاده از شما! دوستت دارم یعنی تو به من مدیونی بدبخت! تو نماینده ی معنای زندگی منی چون خودم نتونستم معنایی برای زندگیم پیدا کنم، پس گند نزن! نه، ننه باباتون شما رو دوست ندارن- اون ها به شما احتیاج دارن! خیلی بیشتر از اونی که شما به شون نیاز دارین، مطمئن باشین))

25.((ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودن مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم ها از همون سال های ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاه شون دفن می کنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا. معناهایی رو که به وجود میارن تزریق می کنن به پروژه های نامیرا شدن شون- مثل بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون و یا کشورشون- چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می کنن. و مشکل این جاست: مردم حس می کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می کنه، اون برای خدا نیست که می میره، به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه))

26.((چیزی که نمى فهمیدم این بود که مردم تفکر نمى کنن، تکرار مى کنن. تحلیل نمى کنن، نشخوار مى کنن. هضم نمى کنن، کپى مى کنن. اون وقت ها یه ذره مى فهمیدم که بر خلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکاناتِ در دسترس فرق داره با اینکه خودت براى خودت تفکر کنى. تنها راه ِدرست فکر کردن براى خودت اینه که امکانات جدید خلق کنى، امکان هایى که وجود خارجى ندارن))

27.((خیلی کم پیش می آید کسی به آدم پیشنهاد عملی و به درد بخور بدهد. معمولا می گویند نگران نباش یا همه چیز درست میشه که نه تنها غیر کاربردی بلکه به طور وحشتناکی زجرآور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله ی خودش را به خودش تحویل بدهی))