۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

زیبایی موازی

فیلم خوبی بود 
البته من وقتی پیش پرده شو چند وقت پیش دیدم توقع بیشتری داشتم ،ولی در کل راضی کننده بود وبه خودم نگفتم حیف وقت که براش گذاشتم
جریان فیلم درمورد مردی که 2 سال از فوت دختر 6 سالش میگذره ،وبرای سه چیز نامه مینویسه ،مرگ  _عشق_زمان  وتوصندوق پست میندازه ونسبت بهشون یه حالت طلب کارانه داره ،طی اتفاقی که می افته این 3 چیز در قالب انسان در کنارش ظاهر میشن وباهاش صحبت میکنن و....
من کلا دو تا نکته جالب تو این فیلم دیدم
1:همون زیبایی موازی ،شما وقتی چیزی رو از دست میدی ممکن نتونی به زیبایی های اطرافت که در حال گذر ازشما هستند توجه کنید وخب تو هر اتفاق درد ناکی  که برامون میفته نباید چشمامون رو به روی خیلی چیزا ببندیم 
2:از نظر روان شناسی وقتی یه شوک عصبی به آدم وارد میشه برخی خاطرات رو فراموش میکنه یا انکار میکنه وخب اینکه شخصیت اصلی مدام داشت اسم دخترش رو انکار میکرد با خاطراتی که قبلا اتفاق افتاده بود یا حتی ازدواجی که کرده بود ،برای اینکه فقط به خودش دروغ بگه اینجور چیزی اتفاق نیفتاده خیلی  برام جالب بود
احساس میکنم خیلی سعی شده بود فیلم داستانش تا آخر لو نره (برعکس فیلمای ایرانی که اگه داستانیم داشته باشه همون دیقه اول شما کل داستانو حدس میزنید)
 واینکه به نظرم بازی همشون  مخصوصا ویل اسمیت خیلی خوب بود ولی رو نقش عشق و شاید کلماتی که میتونس ابراز کنه بیشتر باید کار میکردن
بیشتر که فکر میکنم این فیلم یه مفهوم دیگه هم میخواست برسونه ،اینکه زندگی مثل یه بازی تئاتر بزرگ میمونه  که همه داریم توش بازی میکنیم اونم در نقش های مختلف  وگاهی خود واقعیمون رو تو این همه نقش بازی کردنا فراموش میکنیم  وتفاوت واقعیت تا خیال  فقط یک قدم یشتر نیس





 
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

split(شکافته)

 

اولین فیلمی که تو وبلاگم در موردش مینویسم ؛)

شکافته یا همون (split)داستان جالبی رو حکایت میکنه

داستان در مورد مردی که 23 شخصیت داره ،وازمیان این 23 تا شخصیتی که داره به کمک روان شناس خودش  فقط یک شخصیتش مثلا تو روشنایی (همون در معرض دید عموم قرارگرفتن)هست که اسمش کوین،ولی طی دسیسه ای که شخصیت های دیگه اش برعلیه خود کوین انجام میدن ،باعث میشن کوین به کنج رانده بشه وبه جاش یه شخصیت حمایت گر دیگه اش که اسمش دنیس قدرت  رو به دست بگیره ،و اقدام به دزدیدن 3 تا دختر نوجون بکنه خلاصه وقتی این 3 تا رو میدزده بقیه شخیت ها از  هیولایی خبر میدن که به همه آسیب میزنه  واون در واقع شخصیت 24 کوین هست که  واقعا طی تلقین هایی که به خودش کرده  از نظر هیکلی هم تغییرات فاحشی با اون 23 تای قبلی داره وخون خواره  واعتقاد داره  افرادی که رنج نکشیدن یا سختی نکشیدن باید از میان برداشته شن ازجمله اون 3تا دختر که دزدیده

من با تیکه آخر فیلم  خیلی حال کردم ،یکی از این دخترا مورد سواستفاده جنسی عموش از کودکی تا همین 17 سالگی قرار گرفته بود وتو سکانس آخر که میخواد بهش حمله کنه  یه لبخند تلخی به دختر میزنه وقتی جای زخم هایی که خودش رو بدنش ایجاد کرده رو میبینه وبهش میگه: تو از بقیه متفاوتی ،تو قلبت پاکه وشکست خورده ها بیشتر از بقیه شکوفا میشن ومیزاره میره  بدون اینکه بکشش

##تفسیر من؛)

شاید از خودتون بپرسید این فیلم چه چیز جذاب یا روان شناختی یا آموزنده ای داشت؟

اول اینکه یه تیکه از فیلم روان شناس همین مرد با یکی از دوستاش صحبت میکرد وبهش میگفت چرا به این اشخاص به دید یک بیمار نگاه میکنی ،در صورتی که  اینا کسانی هستند که میتونن در عین حال که به یه شخص جدیدی تبدیل میشن از نظر شیمایی هم در خودشون تغییراتی به وجود بیارن که اگه از دور نگاه کنی یه ویژگی ابرانسانی ،به نظر میرسه اینکه بتوتی چندین نفرو تو خودت داشته باشی به خودی خود جالبه ،یا یه سکانس دیگه یکی از شخصیت های این مرد به دیابت نوع 1 مبتلا بود و انسولین میزد در صورتی که بقیه شخصیت ها این بیماری رو نداشتن ،یا یه داستان در مورد زن کوری تو فیلم مطرح شد که بقیه شخصیت هاش توانایی دیدن داشت

نتیجه من:چون در مورد بیماری چند شخصیتی به صورت علمی تحقیق نکردم  نظر حرفه ای نمی تونم بدم ولی در هرحال  اگه واقعا هر شخصیت از نظر ای کیو .قوه تفکر و مقدار قدرت بدنی ویژگی متفاوت داشته باشه  به نظرم حتی اگه بخوایم قوه تخیلمون هم به کار بندازیم  که من خودم انداختم؛) آدم احساس میکنه واقعا نمیشه دیگه به دید یک نفر بهش نگاه کرد وهمین فراتر از یک نفر بودن خودش به خودی خود فکرمو مشغول کرده

یه مسعله دیگه ای هم که وجود داره ،آیا چیزی که شما مشاهده میکنید واقعیت یا وجود داره ؟

من خیلی از معنای این جمله خوشم میاد که میگه (دو موجود فرضی رو تصور کنید که هردو از پنجره ای به نور خورشید نگاه میکنن ،رنگ پنجره یکی از این موجودات قرمز ،برای همین نور خورشید رو قرمز میبینه و رنگ پنجره اون یکی آبی و نور خورشید در نظرش آبی ،حال آنکه نور خورشید نه آبی ونه قرمز بلکه سفید وتو منشور به چندین طیف رنگی میشه تقسیمش کرد،)

فقط از بیان کردن جمله بالا یه چیزو میخواستم بگم:(از کجا معلوم اشخاصی که ما به اسم اسکیزوفرنی میشناسیم  واقعا اطرافشون یه سری پدیده ها رو نمی بین؟

یا یه فرد چند شخصیتی فراتر از چیزی که ما فکر میکنیم؟

حقیقت اینه بیشتر ما فعلا از یه پنجره به حقایق دنیا و بیماری های پیرامونمون نگاه میکنیم  وبا چشم خودمون  حقیقت رو میبینیم در صورتی که ممکن تفاوت فاحشی با اصل قضیه وجود داشته باشه که ما ازش آگاهی نداریم ...

نتیجه دوم:به نظرم  تفاوت ها ،طرد شدن ها ،آخرش یه جا نشتی میده مثلا همین  شخص از کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفت وهمین  زمینه ساز چندشخصیتی شدنش شد(اولین ضربه) ،ووقتیم چند شخصیتی شد اون هیولا رو جز اون شخصیت هاش کرد که ازش حمایت کنه  در برابر جامعه وباور مردمی که بهش  به عنوان یه بیمار نگاه میکردن   ،از کودکی تا بزرگ سالی ونه کسی که متفاوت است (دومین ضربه) ، و باخودش گفت  دیگه مغلوب نمیشم  ولازم نیس پنهان بشم چون اکثریت قبولم ندارن وتو تیکه آخر فیلمم دختری که زنده بود همین حس توش به وجود اومد وتصمیم گرفت  کاری که باهاش کردن بعد سال ها بگه(همون قضیه  مقاومت در برابر مغلوب شدن ومورد پذیرش قرار گرفتن) ...

در کل فیلم مثلا ژانرش ترسناک بود ولی به جز دوتا فکری  که درمن به وجود آورد من زیاد نترسوند:)))

یه اعترافی هم میخواستم بکنم ،من اگه میدونستم  فیلم نامه نویس  این کار ،همون کسی که ملاقات رو نوشته شاید اصلا  فیلمشو نمی دیدم ،ولی خب خوب بود با ملاقات قضاوتش نکردم؛))


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

برای یک روز بیشتر

برای یک روز بیشتر 

اثر:میچ آلبوم

[کتاب های این نویسنده موضوعاتش خیلی مورد پسند منه  وفکر میکنم طرفدارای زیادی هم کتاباش داشته باشه]

این کتاب در مورد یه مرد میان سال به اسم چارلی  که متاسفانه به آخر خط رسیده چه در زندگی شخصیش وروابطش با خانوادش از زنش که طلاق گرفته تا  مخصوصا دخترش که داره ازدواج میکنه وحتی حاظر به دعوت کردن پدرش به جشن عروسیش نیس چون فکر میکنه آبروشو میبره وچه در مورد موقعیت شغلی افتضاحش وازاون طرف وضعیت سلامتیش  ودائم الخمر بودنش  ،بگذریم چارلی قصه ما قصد خودکشی میکنه  وطی اقدامی که انجام میده  روح مادشو میبینه تو همون خونه قدیمی شون ،وموضوعاتی رو تو این خواب وبیداری با مادش میگذرونه ورازهایی رومیفهمه مثلا از  رخت شویی مخفی مادرش تو اوایل جوانی چارلی برای در آوردن خرج کالجش گرفته  تا فداکاری های دیگه ای که کرده وسختی هایی که به عنوان یک مادر مجرد برای بزرگ کردنش متحمل شده ، تو این خواب وبیداری براش آشکار میشه ودر این میان داستان نشونه میده چارلی  در تمام این مدت به جای اینکه کنار خانوادش باشه وقتشو بی جهت برای کار دیگه ای صرف میکرده  وتو آخرین جشن تولد مادرش به یه بهونه کاری  میزنه بیرون و بعد از اون دیگه هرگز مادرشو نمی بینه ، خیلی داستان عاطفی هست ،مخصوصا بچگیش که پدرش میزاره میره این چون یه انسی با پدر ش داشته یه حس مقصر بودن نسبت به مادرش داره ومادرش هیچ وقت دلیل طلاق ازپدرش رو به چارلی نمیگه تا ازپدرش به خاطر خیانت به مادرش متنفرنشه  ، وچارلی  بیسبال که ورزش مورد علاقه پدرش بوده رو به صورت حرفه ای دنبال میکنه وبرای دانشگاه کمک هزینه میگیره  ،وپدرش دقیقا تو جونی چارلی سر وکلش پیدا میشه و وتشویقش میکنه از دانشگاه انصراف بده و به یه تیم نسبتا خوب به پیونده و چارلی علارقم مخالفت مادرش محلش نمی زاره وراه پدر رو انتخاب میکنه ،دریغ از اینکه  بخواد باورکنه پدرش میتونه دوباره ترکش کنه وتنها دلیل بودنش کنارش خوب بازی کردن چارلی نه حس پدری...

یه تیکه هایی از داستان  ،نامه های مادر چارلی به پسرش هست که فوق العاده زیباس

###بعد خوندن این کتاب یه حس خاصی به مادرتون پیدا میکنید؛)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

جاناتان مرغ دریایی

جاناتان مرغ دریایی

اثر:ریچارد باخ 

 خیلی از دوستان از این کتاب تعریف های زیادی کرده بودند ،اینکه بعد خوندنش احساس بهتری برای رشد کردن بهشون  دست داده ،ولی خب من فکر میکنم کتاب های بهتریم وجود داره که بتونه این حس رو چند برابر براتون ایجاد کنه نمونش لافکادیو که توضیحش قبلا دادم یا کیمیا گر که توپست قبل در موردش نوشتم  ،وخب این کتاب خیلی کم حجم بود جوری که بشه تو 2ساعت خوندش ،

برای من موضوعش خیلی آشنا بود وخب حین خوندن کتاب نتونستم بگم واو ،یا مثلا سورپرایز یا غافل گیری خاصی نداشت ومنو بیشتر یاده این دوکتابی که اسم بردم اینداخت

داستان در مورد مرغ دریایی به اسم جاناتان هست که دقیقا مثل لافکادیو اثر شیل سیلور استاین ،با خودش فکر میکنه متفاوت با بقیس وبه جای اینکه یه مرغ دریایی احمق باشه که سر یه تیکه غذا با بقیه مرغا دعوا کنه تصمیم میگیره  که پرواز کردن یادبگیره وباورمیکنه که پرواز کردن اونم با سرعت زیاد  فقط متعلق  به پرندگان شکاری نیس ،خلاصه به خاطر همین متفاوت بودن از گروه مرغابی ها طرد میشه و طی تمرین های زیادی که میکنه به اضافه شکست ها ودلسری های موقتی که گاهی براش پیش میاد باز نمی ایسته و هر روز از روز قبل بهتر میشه(منظور کتاب اینه ممارست آخرش نتیجه میده) تا جایی که در گوشه ای از آسمون مرغابی هایی رو روی ابر ها پیدا میکنه که مثل خودش تونستن به اوج وکمالی نسبت به بقیه  برسن  ولی با این وجود  اون جارو ول میکنه وبرمیگرده به همون اسکله قدیمی(نوع دوستی) که یه عالمه مرغابی احمق وجود داره و یه تعداد شاگرد پیدا میکنه که بهشون درس پرواز میده و در نهایت مثل داستان لافکادیو که آقا شیر تفنگش رو زمین میزاره واون چرخه رو ترک میکنه ومرحله والاتر رو در پیش میگیره مرغ داستان ماهم در سراسر نور آگاهی از چرخه ای که دیگه چیزی برای گفتن براش  نداره محو میشه و به سطح بهتری میره

در کل بد نبود،ولی خب کتاب های مشابه این سبک زیاد خوندم در ضمن چون نویسندش خلبان بوده من همش احساس میکردم این پرنده یه هواپیماس اینقدر که دقیق پروازش رو تو صیف میکرد؛)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

کیمیا گر

کیمیاگر

یکی از کتاب هایی که ارزش یه بار خوندن رو بی شک داره،

کتاب در مورد پسر چوپانی نوشته شده که به رویای گنجی که در خواب میبینه اعتقاد پیدا میکنه وتصمیم میگیره که به دنبال گنجش از روستای کوچک شون تا اهرام مصر بره و افسانه شخصیش رو محقق کنه

اول تصمیم میگیره گوسفندهاش رو بفروشه واین ریسک بزرگ رو به جون بخره که سرمایه اولیش رو  برای یک  ماجراجویی که انتهاش نامشخص نقد کنه   و در طول سفری که میکنه سختی های زیادی رو میکشه از ازدست دادن مالش بیش ازیک بار گرفته  تا مجبور به مشغول به کار شدن در شهر غریب برای تامین هزینه های سفرش واینکه دل سرد نشدن وباور داشتن یک رویا چون که کم کم یاد میگیره با ید با طبیعت اطرافش ارتباط برقرار کنه ودرک کنه نشونه ها بی دلیل خودشون رو آشکار نمی کنن پس  از رویاش دست نمی کشه وچشم درونش رو روبه حقایق باز میکنه وگنجی که پیدا میکنه بعد این سختی ها به نظرم اول اون ساخته شدن خودش طی این مسیر بود  بعدشم در واقع کتاب یه جورایی داشت میگفت همیشه گنج جلو چشممون هست ما بهش توجه نمیکنیم   ووقتی طبیعت دید ما به نشونه هاش دقت نمی کنیم این فرصت ازدست نمیره بلکه دراختیار شخص دیگه ای قرار میگیره که باور به تحقق یک رویا درپوشش افسانه ی شخصیش داره  

کتاب خوبی بود 

نظرم اینه حتما بخونیدش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

تمام آنچه که هرگز به تونگفتم

تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم 

اثر سلست ان جی

کتاب در مورد دختری 16 ساله  به اسم لیدیا ،که دورگه (چینی-آمریکایی)  نوشته شده که  ازاول کتاب  شما با خوندن این جمله (لیدیا مرده است!) پی به مرگش میبرید ،وحالا مابقی کتاب مطرح کننده علت مرگ این دختراست ،کتاب به هیچ وجه جنایی نیست بلکه در مورد خانواده این دختر نوشته شده اینکه  چه گونه وچه طور آخرش به اینجا کشیده شدن ،داستان از تک تک شخصیت های داستان حرف میزنه ،از مادرش که یک دختر جوان آمریکایی  وچه جور عاشق خوندن رشته ای مثل  پزشکی بود ، ولی وقتی وارد دانشگاه میشه تو درس تاریخ  عاشق استاد چینی این درس شده وباهاش ازدواج میکنه،وبعد ازاون درس رو ول میکنه و حسرتش به دلش میمونه تا اینکه حاظر میشه یه جا خانوادشو بدون اینکه بهشون بگه  ول کنه وبره دوباره سمت آرزوش ولی شکست خورده ترازقبل برگرده ..

داستان در مورد مرد چینی که ازکودکی به همراه خانوادش مهاجرت میکنه وهمیشه از اینکه پدر ومادرش کارگر ساده مدرسه بودن یا رنگ پوستش زرد بوده وبا بقیه تفاوت داشته یه حالت شرمساری  داره واینکه دوستان زیادی نداره وتو روابط اجتماعی خوب نیس  وحالا که یه دختر آمریکایی عاشقش میشه فکر میکنه الان موقع جبران اون کمبود هاست

 داستان در مورد پسر خانواده ای نوشته شده  که از بچگی خواهر کوچک ترش(لیدیا)همیشه مورد توجه  خانوادش بوده  وبا اینکه خیلی باهوش تر از خواهرش در درس بود ولی حتی یک صدم خواهرش هم مورد تشویق خانوادش قرار نگرفت و از دور نظاره گر بود

داستان در مورد کوچیک ترین فرزند خانوادس که  وقتی پدر ومادرشو میبینه  خودشو زیر میز  یاهرجای  دیگه قایم میکنه ،چون فکر میکنه وجودش نظم خانواده رو بهم میزنه پس سعی میکنه مثل یه سایه باشه

ودر آخر داستان در مورد لیدیا 16 ساله است،همون دختری که سوگلی خانوادس رنگ چشماش مثل مادرش روشن ،ومادرش ازش توفع داره پزشکی بخونه وبعضی درس هارو جهشی برداره ،وپدرش در توهم خودش فکر کنه این بچه در روابط اجتماعی عالی تا کمبود خودشو تو این دختر جبران کنه ،وچقدر براش  افتضاح که هرسال موقع کریسمس کتاب به جای چیزی که دوست داره کادو بگیره ،وبا اینکه از درون خورد میشه میخواد سعی کنه خواسته مادرش رو اجرا  کنه وبراش مهم  با این کارا  حتما راضی  نگهش داره چون از آخرین باری که  خانه رو ترک کرد واون موقع فقط8 سال داشت مدام فکر میکرد چون بچه  بدی بوده  گذاشته رفته ووقتی  دوباره برگشت  به خودش قول داد تا ابد بچه خوب مامان باشه  همونکه همیشه اطاعت میکنه وبودن مادر رو در هر شرایطی  تضمین میکنه، و وقتی فهمید  پدرش از وایسادنش پشت گوشی تلفن و حرف زدن با بقیه آدما چقدر بهش افتخار میکنه با اینکه حتی یه دوست صمیم نداشت بیشتر اوقات پشت خط تلفنی که تنها خودش با خودش حرف میزد  برای خوشحال کردنش  فیلم بازی میکرد چون فکر میکرد این کار ارزش به دست  آوردن اون نگاه افتخار آمیز رو حتما داره

##خیلی خوبه  اگه بچه دارید این کتاب رو بخونید ،در هرصورت کتاب فوق العاده ای بود ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

پیوست 2(ملت عشق)

40 قاعده شمس



چهل قاعده ی شمس تبریزی:

  1. کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار میبریم، همچون آینه ای است که خود را در آن میبینیم. هنگامی که نام خدا را میشنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر میبری. اما اگر هنگامی که نام خدا را میشنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات دروجود تو نیز فراوان است.
  2. پیمودن راه حق کار دل است، نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانه هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده میگیرند.
  3. قرآن را میتوان در چار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطن بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی گنجد.
  4. صفات خدا را میتوانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و صومعه،بلکه هر آن همه جا هست. همان طور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد، تا ابد نزدش میماند.
  5. کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است.ترسان و لرزان گام بر میدارد. با خودش میگوید:"مراقب باش آسیبی نبینی." اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است:" خودت را رها کن.بگذار برود." عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق اما خودش را ویران میکند.گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه ها یافت میشود، پس هرچه هست در دلِ خراب است."
  6. اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا میگیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده.در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.
  7. در این زندگانی اگر تک و تنها و در گوشه ی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کاملا ببینی.
  8. هیچ گاه نومید مشو. اگر همه ی درها هم به رویت بسته شوند، سر انجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده به رویت باز میکند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن. پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید.
  9. صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است،به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند. و میدانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
  10. به هر سو که میخواهی شرق،غرب،شمال یا جنوب برو. اما هر سفری که آغاز میکنی سیاحتی به درون خود بدان.آنکه به درون خود سفر میکند، سرانجام ارض را طی میکند.
  11. قابله میداند که زایمان بدون درد نمیشود. برای آنکه "تو"یی نو و تازه ظهور کند باید برای تحمل سختی ها و دردها آماده باشی.
  12. عشق سفر است. مسافر این سفر، چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود.کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
  13. در این دنیا بیش از ستاره های آسمان مرشدنما و شیخ نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف زیبایی های باطنت رهنمون شود.نه آنکه به مریدپروری مشغول است.
  14. به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگیت زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگیت بهتر از رویش نباشد.
  15. خدا هر لحظه در حال کامل کردن ماست. چه از درون و چه از بیرون. هر کدام از ما اثر هنری ناتمامی است. هر حادثه ای که تجربه میکنیم، هر مخاطره ای که پشت سر میگذاریم، برای رفع نواقصمان طرح ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه میپردازد. زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.
  16. خدا بی نقص و کامل است. او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هرچیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد میتواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.
  17. الودگی اصلی نه در ظاهر و بیرون، بلکه در درون و دل است. لکه ی ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک میشود.با آب تمیز میآشود.تنها کثافتی که با شستن پاک نمیشود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان میگیرد.
  18. تمام کائنات با همه لایه ها و با همه بغرنجی اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد. بلکه صدایی است در درون خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هرکه نفسش را بشناسد پروردگارش را شناخته است.انسانی که نه به دیگران، بلکه به خودبپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.
  19. اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل میشود.
  20. عاقبتمان را نمی دانیم. اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است. وظیفه ی تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر میداری. ادامه اش خود به خود می آید




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
katayoon ..

ملت عشق(پیوست3)



    1. به هر کدام ما صفاتی جاداگانه عطا شده است. اگر خدا میخواست همه عین هم باشند، بدون شک همه را عین هم می آفرید.محترم نشمردن اختلاف ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.
    2. عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه میشود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هرکاری که بکنیم مهم نیتمان است نه صورتمان.
    3. زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده اند. بعضی ها اسباب بازی را آن قدر جدی میگیرند که بخاطرش میگریند و پریشان میشوند. بعضی ها هم همینکه اسباب بازی را میگیرند کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و می اندازندش دوریا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم. از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط است میکند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را برمیگزیند.
    4. حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد،آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.
    5. فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد.هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم آفتاده ایم.
    6. کائنات موجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری، مبادا دیگری را بخصوص اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری. فراموش نکن که اندوه آدمی تنها در آنسوی دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
    7. این دنیا به کوه میماند. هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت براید، سخنی خیر پژواک می یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می آید.
    8. گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده ی خیال است.نه آینده مان مشخص است، نه گذشته مان را میتوانیم عوض کنیم.صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می یابد.
    9. تقدیر:نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.
    10. صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش را بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند.
    11. برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا میگیرد....
    12. همه ی پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی.قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن.به ویژه از بت ها بپرهیز.و مراقب باش از راستی هایت بت نسازی.ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی نباش.
    13. در این دنیا که همه میکوشند چیزی شوند، تو هیچ شو. مقصدت فنا باشد.انسان باید مثل گلدان باشد. همانطور که در گلدان نه شکل ظاهر بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.
    14. تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی درمیان موج ها و گرداب ها را رها میکند و در سرزمینی امن زندگی میکند.
    15. در این زندگی فقط با تضادهاست که میتوانیم پیش برویم.....
    16. از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی برایت دام بگسترانند تا صدمه ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام میگسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است.این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی جزا میماند نه یک ذره شر.
    17. ساعتی دقیق تر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که همه چیز سر موقعش اتفاق می افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر.37برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.
    18. برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچ گاه دیر نیست. هرچند سال که داشته باشیم،هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.
    19. حتی اگر نقطه ها مدام عوض شوند، کل همان است.به جای دزدی که از دنیا میرود، دزدی دیگر به دنیا می آید.جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار میگیرد...
    20. عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی. از تفاوت ها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی، در آتشش یا بیرونش هستی،در حسترش.




    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
    katayoon ..

    ملت عشق

    ملت عشق

    اثر:الیف شافاک

    کتاب در مورد اللا روبینشتاین ،زنی در آستانه 40 سالگی  ،که زندگیش دچار روزمرگی خاصی شده  و در آرامش بودن خانوادش واینکه همیشه غذای گرم ومناسب بخورن تقریبا تنها چیزی که فکرش رو مشغول کرده اما در رون اللا غوقایی  درحال شکل گیری است  برخلاف ظاهری که نشون میده،ومورد پسند بقیه است در درون خودش احساس ضعف شدیدی میکنه ،حس اینکه هیچ وقت نتونسته تو زندگی یه وقتی برای خودش بزاره و همیشه پیش برنده کار بقیه بوده   ،خانواده اللا خانواده مرفهی است همسرش دندان پزشک و دارای سه فرزند هستند  و خود اللا  خانه دار میباشد

    اللا روبینشتاین هرگز به کلمه عشق اعتقاد نداشته اولین بار شما زمانی نفرت اورا نسبت به این کلمه احساس میکنید که با دخترش سراینکه هنوز زوده ازدواج کنه جروبحث میکنه،وبه دخترش میگه : عشق چیزی جز یک سری حرف مفت بیشتر نیس  ووجود واقعی نداره ،در صورتی که چون شوهر خود اللا بهش خیانت میکنه ،واللا  همش میخواد خودش رو در مورد این مسعله گول بزنه منطقی یه این جور نفرتی از  کلمه عشق داشته باشه ، 

    وداستان درست از جایی شروع میشه که با بزرگ شدن بچه ها و زیاد شدن اوقات فراغت اللا ،شوهرش یه کار براش به عنوان دستیار ویراستار پیدا میکنه،اللا با کتاب فرد ناشناسی  آشنا میشه  که مظمون اصلیش عشق ،اولش حتی نمیخواد این کتاب رو بخونه !عشق براش یه چیزه مزخرف اون وقت باید کتابی رو بخونه که معنای اصلی ومفاهیم اصلیش از عشق منشا میگیره ولی به مرور نظرش در مورد عشق عوض میشه وزندگیش بوی دوباره ورنگ جدید میگیره

     کتاب در مورد شمس تبریزی نوشته شده که درویشی در جست جوی حق است ،هرگز یک جا ساکن نمیشود ، گهگاهی در عالم غیب سفر میکند وشبی ازشب ها  از خداوند طلب یاری میکند که  قبل از مرگش علمش رو در اختیار  آن یار از جان  عزیز ترش بگذارد  وخداوند مسیری رو به روی شمس باز میکند که آخرش به مولا نا منتهی میشود ،اگر کتاب رو بخونید متوجه میشید شمس رفتار نسبتا تندی داره و در عین حال با صداقت وروک بودن خاصی حرف میزنه به دور از چابلوسی وتملق دربار پسند که اکثریت رو آلوده خودش  کرده  واز هیچ کس جز خدا هراس نداره ، برای همین دشمنان زیادی رو جذب میکنه که آخر به از دست دادن جانش منتهی میشه (زبان سرخ سر سبز رابه باد میدهد)

    مولانا برخلاف شمس از اعتبار بالایی برخوردار است ،که در راه عشق بیش از اندازه ای که به شمس داره این اعتبار رو  فدا میکنه ومیشه گفت شمس هم برای در کنار مولانا بودن جانش رو در کف دست میزاره و روزی میرسه که این فدا کاری رو چون پروانه ای که در عشق آتش میسوزه جبران میکنه

    حکایت کلی داستان  درطی مسیری  که شمس برای رسیدن به مولا نا وبعداز آشنایی باهاش طی میکنه و اینکه  با چه افرادی آشنا میشه  وباعث تغییر در مسیر زندگیشون  میشه  از دختر فاحشه ای که روح لطیف و پاکی داره گرفته تا جزامی که مردم به دیده یه تیکه آشغال بهش نگاه میکنن ولی جایگاه پذیرش حق دروجودش بیشتر از سایر افرادی که فقط تظاهر میکنن مومنن مثل  شاگرد درویشی که در آینده  تاجر دو رویی میشه ،معلم مکتب دینی که شمس رو به خاطر اینکه از شریعت پیروی نمی کنه کافر میدونه در صورتی که شمس براش بیان میکنه که در سطح دین  موندی وتا عمق دین که فقط عشق بی نهایت به حق  مهم  ترین  رکنش است فاصله زیادی داری، یا نگهبان شهری که مرد دائم الخمری رو کتک میزنه چون فکر میکنه با این کار جلوی فساد در اسلام رو میگیره و درعین حال از اون طرف به فاحشه خانه میره وادعای دینداریشم میاد ،از آدم های جاهلی که فقط در ظاهر دین غرق هستند   به خوبی این کتاب  حکایت میکنه

    ومهم ترین قسمت  کتاب 40 قاعده شمس است  که در لابه لای داستان  وملاقات شمس با  افراد مختلف به جا بیان میشه وشمارا با عرفان ومعرفت تاحدودی آشنا مکنه  وبه حق که ارزش چندین بارخوندن رو این قواعد دارن

    بخشی ازکتاب :عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی. از تفاوت ها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی، در آتشش یا بیرونش هستی،در حسترش.




    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
    katayoon ..

    سرگذشت لافکادیو

    سرگذشت لافکادیو

    اثر شیل سیلور استاین

    مشابه سبک شازده کوچولو

    داستان در مورد شیری که از همون اول جست جو گر بوده ،و مثلا وقتی بقیه شیرها از صدای گلوله پابه فرار میزاشتن این شیر از خودش میپرسیده برای چی فرار کنم؟

    وغیره...

    یا برای چی از شکارچی بترسم؟

    تا اینکه با یه شکارچی که میخواسته بکشش سرهمین مساعل  بحثش میشه ووقتی به نتیجه نمی رسن  قبل ازاینکه شکارچی بکشش اون زودتر  میکشش  وتفنگش رو برمی داره وشروع به یا د گرفتن تیراندازی میکنه ،هروقت هم که گلوله هاش تموم میشه یه چند تا دیگه شکارچی میخوره واز تیری که همراه شون است استفاده میکنه

    تا اینکه یه نفر از سیرک میاد وازش درخواست میکنه به گروهش بپیونده و...

    پا به دنیای انسان ها میزاره ،مشهور میشه ولی  این بار نه احساس شیر بودن میکنه ونه انسان بودن  وفکر میکنه  واقعا بین این دوتا گیر کرده ..

    کتاب به زبون بچه ها نوشته شده ولی توش مطالب رو داره که به درد آدم بزرگا میخوره!

    تفسیر اجمالی تر از این کتاب (البته بعد از اینکه  خودتون خوندینش)


    شاید بشه داستان شیر رو به نظریه هویت ربط داد اگه دوست داشتید میتونید نظریه اریکسون در مورد هویت در برابر سردرگمی هویت رو بخونید جالبه 

    اول داستانو خوندم ،شیری که  انگار با بقیه فرق داشت ،با جامعه خودش ،دنبال دلیل بود ،چرایی هر علت ،که با شکارچی روبه رو شد ،شیر تو اون لحظه در ابتدای یک چرخه قرار داشت ،بگذریم وقتی شکارچی رو خورد، همون حس نیاز به کشف کردن ،به فرق داشتن وعلت یابی باعث شد کار با یه تفنگ رو یاد بگیره ،من اسم این تیکه رو میزارم نشانه ای که به دنبالش براش اهداف مشخص شده آینده شکل گرفت،این که شیر داستان مراتب وپله هارو طی کرد از یه درنده ای که صورت حساب  رستوران رو میخورد تاتبدیل شدن به  کسی که مشهور شد ،شنا کردن یاد گرفت ،کتاب زندگیشو نوشت ،مهمونی های مختلف رفت و وقتی تونست تمام نیازاشو ارضا کنه ،خسته شد از تکرار همه چیز هایی که یه زمان آرزو شو داشت خسته شد،اینجا تقریبا میشه گفت به انتهای یک چرخه داشت نزدیک میشد جایی  که دیگه ارضا نمیشد  تا دوست سیرک بازش بهش پیشنهاد شکار رو برای تفریح داد ،دقیقا اگه بخوایم عمیق نگاه کنیم از ابتدای چرخه ای که آغاز کرده بود به انتهاش رسید (همون نقش شکارچی بودن) ،من اینجا دوباره اول داستان برام تداعی شد  ،عاشق تیکه آخره داستانم  دقیقا وقتی اسلحه رو زمین گذاشت ،چرا ؟

    چون دنیا یه نشانه جدید رو براش باز کرد ،اینکه این چرخه دیگه به تو تعلق نداره ،برای همین کنار کشید تو این قسمت آخر داستان شیر داستان مثل یه دانای کل به انسان هایی که خورده شدن و شیرهایی که کشته شدن نگاه کرد و آروم کنار کشید  و خب به نظره من یه مرحله رو کنار گذاشت من اینو با کنار گذاشتن اون تفنگ تو شیر احساس کردم :)

    اول  درنده بود،بعد روبه تکامل به سمت انسانیت رفت ،بعد در واقع به چیزی ماورای هردو این ها دست پیدا کرد وآن  جا که به بیهودگی انتها وابتدای چرخه رسید رفت سمت یه مرحله بالاتر!

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
    katayoon ..