ملت عشق(پیوست3)

 
    1. به هر کدام ما صفاتی جاداگانه عطا شده است. اگر خدا میخواست همه عین هم باشند، بدون شک همه را عین هم می آفرید.محترم نشمردن اختلاف ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.
    2. عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه میشود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هرکاری که بکنیم مهم نیتمان است نه صورتمان.
    3. زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده اند. بعضی ها اسباب بازی را آن قدر جدی میگیرند که بخاطرش میگریند و پریشان میشوند. بعضی ها هم همینکه اسباب بازی را میگیرند کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و می اندازندش دوریا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم. از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط است میکند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را برمیگزیند.
    4. حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد،آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.
    5. فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد.هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم آفتاده ایم.
    6. کائنات موجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری، مبادا دیگری را بخصوص اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری. فراموش نکن که اندوه آدمی تنها در آنسوی دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
    7. این دنیا به کوه میماند. هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت براید، سخنی خیر پژواک می یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می آید.
    8. گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده ی خیال است.نه آینده مان مشخص است، نه گذشته مان را میتوانیم عوض کنیم.صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می یابد.
    9. تقدیر:نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.
    10. صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش را بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند.
    11. برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا میگیرد....
    12. همه ی پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی.قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن.به ویژه از بت ها بپرهیز.و مراقب باش از راستی هایت بت نسازی.ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی نباش.
    13. در این دنیا که همه میکوشند چیزی شوند، تو هیچ شو. مقصدت فنا باشد.انسان باید مثل گلدان باشد. همانطور که در گلدان نه شکل ظاهر بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.
    14. تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی درمیان موج ها و گرداب ها را رها میکند و در سرزمینی امن زندگی میکند.
    15. در این زندگی فقط با تضادهاست که میتوانیم پیش برویم.....
    16. از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی برایت دام بگسترانند تا صدمه ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام میگسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است.این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی جزا میماند نه یک ذره شر.
    17. ساعتی دقیق تر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که همه چیز سر موقعش اتفاق می افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر.37برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.
    18. برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچ گاه دیر نیست. هرچند سال که داشته باشیم،هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.
    19. حتی اگر نقطه ها مدام عوض شوند، کل همان است.به جای دزدی که از دنیا میرود، دزدی دیگر به دنیا می آید.جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار میگیرد...
    20. عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی. از تفاوت ها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی، در آتشش یا بیرونش هستی،در حسترش.



     

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    ملت عشق

    ملت عشق

    اثر:الیف شافاک

    کتاب در مورد اللا روبینشتاین ،زنی در آستانه 40 سالگی  ،که زندگیش دچار روزمرگی خاصی شده  و در آرامش بودن خانوادش واینکه همیشه غذای گرم ومناسب بخورن تقریبا تنها چیزی که فکرش رو مشغول کرده اما در رون اللا غوقایی  درحال شکل گیری است  برخلاف ظاهری که نشون میده،ومورد پسند بقیه است در درون خودش احساس ضعف شدیدی میکنه ،حس اینکه هیچ وقت نتونسته تو زندگی یه وقتی برای خودش بزاره و همیشه پیش برنده کار بقیه بوده   ،خانواده اللا خانواده مرفهی است همسرش دندان پزشک و دارای سه فرزند هستند  و خود اللا  خانه دار میباشد

    اللا روبینشتاین هرگز به کلمه عشق اعتقاد نداشته اولین بار شما زمانی نفرت اورا نسبت به این کلمه احساس میکنید که با دخترش سراینکه هنوز زوده ازدواج کنه جروبحث میکنه،وبه دخترش میگه : عشق چیزی جز یک سری حرف مفت بیشتر نیس  ووجود واقعی نداره ،در صورتی که چون شوهر خود اللا بهش خیانت میکنه ،واللا  همش میخواد خودش رو در مورد این مسعله گول بزنه منطقی یه این جور نفرتی از  کلمه عشق داشته باشه ، 

    وداستان درست از جایی شروع میشه که با بزرگ شدن بچه ها و زیاد شدن اوقات فراغت اللا ،شوهرش یه کار براش به عنوان دستیار ویراستار پیدا میکنه،اللا با کتاب فرد ناشناسی  آشنا میشه  که مظمون اصلیش عشق ،اولش حتی نمیخواد این کتاب رو بخونه !عشق براش یه چیزه مزخرف اون وقت باید کتابی رو بخونه که معنای اصلی ومفاهیم اصلیش از عشق منشا میگیره ولی به مرور نظرش در مورد عشق عوض میشه وزندگیش بوی دوباره ورنگ جدید میگیره

     کتاب در مورد شمس تبریزی نوشته شده که درویشی در جست جوی حق است ،هرگز یک جا ساکن نمیشود ، گهگاهی در عالم غیب سفر میکند وشبی ازشب ها  از خداوند طلب یاری میکند که  قبل از مرگش علمش رو در اختیار  آن یار از جان  عزیز ترش بگذارد  وخداوند مسیری رو به روی شمس باز میکند که آخرش به مولا نا منتهی میشود ،اگر کتاب رو بخونید متوجه میشید شمس رفتار نسبتا تندی داره و در عین حال با صداقت وروک بودن خاصی حرف میزنه به دور از چابلوسی وتملق دربار پسند که اکثریت رو آلوده خودش  کرده  واز هیچ کس جز خدا هراس نداره ، برای همین دشمنان زیادی رو جذب میکنه که آخر به از دست دادن جانش منتهی میشه (زبان سرخ سر سبز رابه باد میدهد)

    مولانا برخلاف شمس از اعتبار بالایی برخوردار است ،که در راه عشق بیش از اندازه ای که به شمس داره این اعتبار رو  فدا میکنه ومیشه گفت شمس هم برای در کنار مولانا بودن جانش رو در کف دست میزاره و روزی میرسه که این فدا کاری رو چون پروانه ای که در عشق آتش میسوزه جبران میکنه

    حکایت کلی داستان  درطی مسیری  که شمس برای رسیدن به مولا نا وبعداز آشنایی باهاش طی میکنه و اینکه  با چه افرادی آشنا میشه  وباعث تغییر در مسیر زندگیشون  میشه  از دختر فاحشه ای که روح لطیف و پاکی داره گرفته تا جزامی که مردم به دیده یه تیکه آشغال بهش نگاه میکنن ولی جایگاه پذیرش حق دروجودش بیشتر از سایر افرادی که فقط تظاهر میکنن مومنن مثل  شاگرد درویشی که در آینده  تاجر دو رویی میشه ،معلم مکتب دینی که شمس رو به خاطر اینکه از شریعت پیروی نمی کنه کافر میدونه در صورتی که شمس براش بیان میکنه که در سطح دین  موندی وتا عمق دین که فقط عشق بی نهایت به حق  مهم  ترین  رکنش است فاصله زیادی داری، یا نگهبان شهری که مرد دائم الخمری رو کتک میزنه چون فکر میکنه با این کار جلوی فساد در اسلام رو میگیره و درعین حال از اون طرف به فاحشه خانه میره وادعای دینداریشم میاد ،از آدم های جاهلی که فقط در ظاهر دین غرق هستند   به خوبی این کتاب  حکایت میکنه

    ومهم ترین قسمت  کتاب 40 قاعده شمس است  که در لابه لای داستان  وملاقات شمس با  افراد مختلف به جا بیان میشه وشمارا با عرفان ومعرفت تاحدودی آشنا مکنه  وبه حق که ارزش چندین بارخوندن رو این قواعد دارن

    بخشی ازکتاب :عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی. از تفاوت ها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی، در آتشش یا بیرونش هستی،در حسترش.

     

     

     

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    سرگذشت لافکادیو

    سرگذشت لافکادیو

    اثر شیل سیلور استاین

    مشابه سبک شازده کوچولو

    داستان در مورد شیری که از همون اول جست جو گر بوده ،و مثلا وقتی بقیه شیرها از صدای گلوله پابه فرار میزاشتن این شیر از خودش میپرسیده برای چی فرار کنم؟

    وغیره...

    یا برای چی از شکارچی بترسم؟

    تا اینکه با یه شکارچی که میخواسته بکشش سرهمین مساعل  بحثش میشه ووقتی به نتیجه نمی رسن  قبل ازاینکه شکارچی بکشش اون زودتر  میکشش  وتفنگش رو برمی داره وشروع به یا د گرفتن تیراندازی میکنه ،هروقت هم که گلوله هاش تموم میشه یه چند تا دیگه شکارچی میخوره واز تیری که همراه شون است استفاده میکنه

    تا اینکه یه نفر از سیرک میاد وازش درخواست میکنه به گروهش بپیونده و...

    پا به دنیای انسان ها میزاره ،مشهور میشه ولی  این بار نه احساس شیر بودن میکنه ونه انسان بودن  وفکر میکنه  واقعا بین این دوتا گیر کرده ..

    کتاب به زبون بچه ها نوشته شده ولی توش مطالب رو داره که به درد آدم بزرگا میخوره!

    تفسیر اجمالی تر از این کتاب (البته بعد از اینکه  خودتون خوندینش)

     

    شاید بشه داستان شیر رو به نظریه هویت ربط داد اگه دوست داشتید میتونید نظریه اریکسون در مورد هویت در برابر سردرگمی هویت رو بخونید جالبه 

    اول داستانو خوندم ،شیری که  انگار با بقیه فرق داشت ،با جامعه خودش ،دنبال دلیل بود ،چرایی هر علت ،که با شکارچی روبه رو شد ،شیر تو اون لحظه در ابتدای یک چرخه قرار داشت ،بگذریم وقتی شکارچی رو خورد، همون حس نیاز به کشف کردن ،به فرق داشتن وعلت یابی باعث شد کار با یه تفنگ رو یاد بگیره ،من اسم این تیکه رو میزارم نشانه ای که به دنبالش براش اهداف مشخص شده آینده شکل گرفت،این که شیر داستان مراتب وپله هارو طی کرد از یه درنده ای که صورت حساب  رستوران رو میخورد تاتبدیل شدن به  کسی که مشهور شد ،شنا کردن یاد گرفت ،کتاب زندگیشو نوشت ،مهمونی های مختلف رفت و وقتی تونست تمام نیازاشو ارضا کنه ،خسته شد از تکرار همه چیز هایی که یه زمان آرزو شو داشت خسته شد،اینجا تقریبا میشه گفت به انتهای یک چرخه داشت نزدیک میشد جایی  که دیگه ارضا نمیشد  تا دوست سیرک بازش بهش پیشنهاد شکار رو برای تفریح داد ،دقیقا اگه بخوایم عمیق نگاه کنیم از ابتدای چرخه ای که آغاز کرده بود به انتهاش رسید (همون نقش شکارچی بودن) ،من اینجا دوباره اول داستان برام تداعی شد  ،عاشق تیکه آخره داستانم  دقیقا وقتی اسلحه رو زمین گذاشت ،چرا ؟

    چون دنیا یه نشانه جدید رو براش باز کرد ،اینکه این چرخه دیگه به تو تعلق نداره ،برای همین کنار کشید تو این قسمت آخر داستان شیر داستان مثل یه دانای کل به انسان هایی که خورده شدن و شیرهایی که کشته شدن نگاه کرد و آروم کنار کشید  و خب به نظره من یه مرحله رو کنار گذاشت من اینو با کنار گذاشتن اون تفنگ تو شیر احساس کردم :)

    اول  درنده بود،بعد روبه تکامل به سمت انسانیت رفت ،بعد در واقع به چیزی ماورای هردو این ها دست پیدا کرد وآن  جا که به بیهودگی انتها وابتدای چرخه رسید رفت سمت یه مرحله بالاتر!

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    به دنبال قطعه گم شده

    به دنبال قطعه گم شده 

    اثر شیل سیلور استاین

    کتاب فوق العاده ای بود(بازم با زبان کودکانه ،مفاهیم خیلی عمیقی رو به مخاطب میرسونه)

     کتاب در مورد دایره نصف نیمه ای نوشته شده که به دنبال قطعه گم شده خودش میگرده  ودلش میخواد با به دست آوردن  اون قطعه کامل بشه ، برای خودش  همین جور که رو سطح کوه ها می غلته آواز میخونه ودر جست جوی قطعه گم شده است ، خلاصه وقتی اون تیکه رو بالاخره بعد چندین وچندبار آزمایش و خطا پیدا میکنه و فکر میکنه این دقیقا خودش هست اونو برمیداره و شروع به حرکت با قطعه میکنه با اینکه راحت تر حرکت میکنه ولی از درون به خاطر آزادی که قبلا داشت وحالا نداره قانع نشده 

    این داستان واقعیت خیلی ازماهاست:ماهایی که فقط دنبال یکی میگردیم که با هاش بقیه زندگی مون رو کامل کنیم ولی بدون اینکه مدنظر قرار بدیم برای به دست آوردن هرچیزی باید یه بهایی هم براش بدیم ،برای به ثمر رسیدن یه کار باید به طبع سختی های زیادی رو متحمل شد از بی خوابی گرفته تا گرسنگی یا هرچیز دیگه وزمانی میتونی تن به همه اینا بدی که ارزش اون کار وبهای انجام دادنش برات بیشتر از این آزادی ها باشه،قطعه گم شده جنس سنگش رو خوب انتخاب نکرده بود برای همین بعد یه مدت فهمید ارزش اون آزادی های اطرافش بیشتر از بهایی که برای بودن با اون قطعه میده ویه جا قطعه رو جا گذاشت و رفت 

    به نظرم زندگی فقط با ازدواج کردن و بچه دار شدن کامل نمیشه،ونباید تنها مساله فکری پیدا کردن جفت باشه،باید به غلتیدن ادامه داد حالا اگه یه شخص خوبیم تومسیر زندگیت قرار گرفت ،چه بهتر!  وقتی مطمعن شدی بهایی که  برای بدست آوردنش میدی ،با تموم وجود است وارزش اون  شخص بیشتر از سختی هایی که بعدا به وجود میاد وآزادی هایی است که ازدست میره است  (از بچه داری گرفته ،تا مخارج خونه،کم شدن وقت آزادت) بهتره اون وقت به غلتیدن به همراه شخص مورد علاقت  فکر کنی ،

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    بخت پریشان

    بخت پریشان

    اثر :جان گرین 

    از الان بگم نوجوان پسند است  اونم در سبک عاشقانه دردناک:))

    #فیلمش ساخته شده خیلی قشنگ ،من که سخت گریم میگیره  از معصومیت چهره شایلن وودلی در نقش هیزل یه چند قطره اشک ریختم

    موضوع داستان:درمورد یه دختر 17 سالس که که سرطانش گسترش پیدا کرده زده به ریه اش ، ویه مخزن اکسیژن رو هرجا میره با خودش حمل میکنه،متاسفانه مثل یه موش آزمایشگاهی روش دارو جدیدی رو آزمایش کردن ،   که اثر کرده وباعث شده سرطانش فعلا بیشتر از این پیش نره ولی آخرش  خب مشخص براش درمان شدنی وجود نداره 

    هیزل اعتقادات  خاص خودش رو داره ودلش نمیخواد با کسی آشنا یا دوست بشه یا رابطه عاشقانه ای رو شروع کنه در هرصورت فکر میکنه مثل یه نارنجکه که هر لحظه ممکن تو چشم یکی با مرگش فرو بره تا جایی که به اجبار  والدینش  میره تو یه گروه خودیاری وبا آگوستس خوش قیافه که دوسال خبری از سرطانس مثلا نیس وفکر میکنه اوضاع سلامتیش بهبود پیدا کرده جز یه پاش که به خاطر سرطان استخوانش قطع کردن  آشنا میشه و...

    #قول دادم براتون با کتاب جنیفر نیون مقایسه کنم:

    1:هر دو شخصیت  اصلی داستان مریض هستن (داستان قبلی مریض روحی هستن اینکی جسمی)

    2:پسری که عاشق شده در هردو این داستان ها باعث تحول زندگی دختر به نحو مثبت میشه

    3:پایان ناخوش برای یکی از شخصیت ها در هردو داستان  یکسان

    واینکه من با خودم گفتم یکی از رو دست اون یکی تقلب کرده برای نوشتن رمان:)

    پیشنهاد من: اگه فیلم بخت پریشان رو دیدید لازم نیس رمانشو بخونید چون اقتباس خوبی ازش شده برید  جایی که عاشق بودیم رو مطالعه کنید اگر فیلمش رو ندیدید 100 در صد من بخت پریشانو حتی با وجود اینکه شخصیت پردازیش ضعیف تره ترجیح میدم خودمم نمی دونم چرا؛))

     

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    جایی که عاشق بودیم

     

    جایی که عاشق بودیم 

    اثر جنیفر نیون 

    ازجمله کتاب های مشابه در این سبک: از مزایای مربوز بودن،بخت پریشان

    #بازم تکرار میکنم این کتاب ها نوجوان پسند وعاشقانه هستند وموضوع این کتاب عینا مشابه کتاب بخت پریشان است 

    واما موضوع کتاب ....

    دختری 17ساله که به تازگی خواهر بزرگ ترش رو تو حادثه تصادف رانندگی از دست داده ودچار افسردگی شده وپسری که خانواده ای داره که اصلا بهش توجه نمی کنن وزیاد اوضاع خانوادش جالب نیس ،واینکه پسره هم اختلال دوقطبی داره (خدایی من این موضوع رو نمی دونستم البته تو بعضی قسمت های داستان شنگول میشد یا بعضی جاها یهو ناپدید میشد ولی درکل حواسم اصلا به دوقطبی بودنش نبود)

    دختر افسرده یه روز به ذهنش میزنه خودشو از ساختمون مدرسشون پرت کنه پایین که ناجیش همین پسره یهو سبز میشه ودوستیشون شکل میگیره...

    #نویسنده این کتاب دوست پسرش خودشو تو اتاق دار زده بود واین زمینه ای میشه یه داستان در مورد کسانی که مشکلات روانی دارن بنویس وبگه این عیب نیس  که آدم بره پیش یه روان شناس درست مثل اینکه بری پیش یه پزشک

    #من نقد بخت پریشانم مینویسم بعد با این براتون مقایسه میکنم

    • l0vebook ..
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    هری پاتر وفرزندنفرین شده

     

    هری پاتر وفرزند نفرین شده 

    اثر :جی کی رولینگ

    فکر نمی کنم کسی باشه که هری پاتر رو با اون نشونه رعد وبرق بر پیشانیش نشناسه 

    وفکر میکنم همین طور  اکثریت فیلمای هری رو دیده باشید 

    ولی در مورد خوندن رمانش شک دارم؛)

    من خودمم دروغ چرا ،فیلماش رو دیدم اما وقتی تونستم این کتاب رو به صورت pdf و رایگان از فیدیبو تهیه کنم بالاخره یه کتاب از این سری کتابای هری پاتر رو خوندم وواقعا میتونم بگم تا صفحه آخر هیجان تموم کردنش رو داشتم وچون فیلماشو دیده بودم تو فهم این قسمتم مشکل نداشتم

     

    به دو دلیل حتما این کتاب رو بخونید:

    1:رایگان در دسترس عموم قرارگرفته

    2:دلیل خیلی مهم دیگه(ادامه هری پاتر تا اونجا که من میدونم به صورت فیلم ساخته نشده واین کتاب به گونه ای ادامش)

    موضوع کتاب:

    هری پاتر که حالا در سنین میان سالی قرار داره ویه شغل اداری ساده (در واقع همون ورق بازی خودمون )تو همون مجمع جادو گران برعهده داره وهرمیونم یه پست خیلی بالا داره اونم یه دختر باهوش مثل خودش داره ،خلاصه در این قسمت هری دارای خانواده شده دوتا پسر ویه دختر داره ،که با یکی از پسراش اصلا نمیسازه واین پسرش برخلاف سنت خانوادگی پاترها تو گروه  گرینفیت ها میره به وسیله کلاه سخنگو وبا پسر همون مو بوره که دشمن باباش بود اسمش دوباره یادم نیس :)دوست میشه اینا به نحوی گول میخورن ودر زمان سفر میکنن وباعث یه فاجعه در شغل وشخصیت آدمای اطراف  خودشون  وآینده مردم میشن.....

    پ.ن:خدایی خیالات دوران طفولیتم که آرزوم داشتن ماشین زمان بود تو بعضی صحنه ها دوباره زنده شد

    این کتابو خیلی وقت پیش خوندم وزیاد نمی تونم به خاطر بیارم اسماشون رو دیگه ببخشید  دیگه:)

    • l0vebook ..
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    سه گانه دوقلوها

    سه گانه دوقلوها( دفتر بزرگ،مدرک ،دروغ سوم)

     اثر:آگوتا کریستف

    من یه سری توضیحات در مورد این نویسنده در قسمت مربوط به( کتاب دیروز )که یکی دیگه از آثارش بود دادم ،یه مقدار در مورد نوشته هاش وتلخی موضاعتشم صبحت کردم واینکه فوق العاده کتاباش عالی است  ونهایت شاهکارش رو میتونید در این سه گانه بهم مرتبط به چشم خودتون ببینید

    داستان از دفتر بزرگ که کتاب اولش است شروع میشه 

     در مورد دو برادر دوقلو است که در زمان جنگ از شهر خودشون به همراه مادرشون به روستایی میرن که مادر بزرگ مادریشون (یه پیرزن دیوانس )در اونجا زندگی میکنه ،خلاصه مادرشون این دو تارو اونجا میزاره وخودش برمیگرده شهر ،این دو برادر طی موضاعاتی که تو اون روستا براشون رخ میده کم کم احساسات مختلف رو تو خودشون خفه میکنن ، طی تمریناتی که برا خودشون  شکل میدن از روزه گرفتن تا کتک زدن هم تا خفه کردن حیون بدبخت وحتی فحاشی بهم  استفاده میکنن و اینکه رفتار مادربزرگشونم با این دو تا مثل حیون تقریبا...

    کتاب دوم وسوم هم ادامه بقیه ماجراس و کتاباش پر از سورپرایز های زیادی که باعث میشه اصلا نتونی داستان رو حدس بزنی ،تو این 3 جلد به نظرم جلد اول محشر بود نسبت به دوتای دیگه واینکه شما در جلد آخر که دروغ سوم است خیلی شوکه میشید .....

    حتما بخونید  آثار آگوتا کریستف رو :))

    • l0vebook ..
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    دیروز

    دیروز

    اثر آگوتا کریستف 

    اول میخواستم یه توضیح در مورد کتاب های آگوتا کریستف بدم،کتاب ها به شکلی هستن که محال با خوندن اولین برگ ازش ازکتاب هاش دست بردارید، بنابراین خطر برق گرفتگی دارید !! احتمال اینکه کل روز کتاباش دستتون باشه است:))پس خواهشا در اوقات فراغت بازش کنین نه وقتی امتحان دارید!

    پیشنهاد دوستانه:قبل از خوندن  این کتاب (سه گانه دوقلوهارو حتما بخونید چون شاهکاره این نویسنده در این 3 گانه به بهترین شکل میدرخشه *)

    وآخرین پیشنهادم این که اگه روحیه لطیف و حساسی دارید .  این کتابارو نخونید چون به شکلی کاملا هوشمندانه از طرف نویسنده تلخی  موضوعات آثارش رو انتهای زبونتون به بدترین شکل  احساس میکنید :)

     و اما ..

    موضوع کتاب دیروز:در مورد پسری نوشته شده که مادرش فاحشه بوده و  تو کل دوران کودکیش معمولا مردای کشاورز  زیادی رو  برای احوال پرسی با مادرش  دراطراف خونشون میدیده  وقتی به سن نوجونی میرسه طی یک حادثه  که پیش میاد دست به مهاجرت به خارج ازکشور میزنه وهمین موضوعات بعدی  رو براش رقم میزنه

    با اینکه  ازهوشی خوبی برخورداره ولی یه کارگر ساده تو یه کارخانه با حقوق بخور ونمیر با افسردگی شدید میشه و توهم زنی فرضی رو از دوران کودکیش  با خودش حمل میکنه  تا اینکه.....

    وآخر داستانم خیلی  واقعی تموم میشه ،وخلاصه  مزه واقعی بودن وحس اینکه ممکن قصه بعضی ها به این شکل باشه رو میتونید احساس کنید 

     

    • l0vebook ..
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    اتحادیه ابلهان

    اتحادیه ابلهان 

    اثر:جان کندی تول

    توضیحی در مورد سرنوشت این کتاب که خیلی جالب است:

    جان کندی که نویسنده این اثر است در سن 30 سالگی  به خاطر اینکه هیچ کس حاظر به چاپ کتابش نمیشه به خارج شهر میره وخودشو با دود اگزوز ماشینش به کشتن میده،بعد از اون با تلاش های زیادی که مادرش انجام میده ،میتونه کتاب پسرش رو به چاپ برسونه واین کتاب جایزه پولتیزر دریافت میکنه ،به حق که اسم کتاب براندازه اون احمق هایی هست که کتابش رو چاپ نکردن و موجب شدن یه نویسنده عالی دست به خود کشی بزنه واین تنها اثر به جامانده ازش باشه

    کتاب توصیف و فضاسازی عالی داره به نحوی که شما شخصیت اصلی داستان رو کنار چشماتون  هر ازگاهی میبینید:)

    موضوع کتاب: به نظرم تو دسته طنز تلخ میشه گذاشتش:-"

    کتاب در مورد پسر 30 ساله ای به اسم اینگشس است که مدرک فوق لیسانس تاریخ قرون وسطی داره وهمه مساعلی که اطرافش رخ میده به نحوی به الهه خشم وامثال این نمادهای تاریخی نسبت میده ؛اضاف وزن بالایی داره و با مادر پیرش در یکی از مناطق پایین شهر تو یه خونه نقلی زندگی میکنه ،وکار خاصی هم نداره که انجام بده بگونه ای همه رو ابلهه میبینه وکسر شآنس میاد حتی بخواد کار کنه واز حقوق بازنشستگی پدرمرحومش  خودشو مادرش زندگی شون رو میگذرونن ،چنتا دفتر مشق برای خودش خریده وهر ازگاهی یه سری مزخرفات توش مینویسه و تو تخیلاتش به اینکه گناهان جامعه مدرن رو  به عذاب الهه های قرون وسطی ربط بده وتفسیر کنه  وتو دفترش بنویسه وفکر کنه یه شاهکار داره خلق میکنه  بسنده کرده  تا اینکه مادر پیرش ماشین قدیمیشون رو به یه ساختمون میکوبه وبرای اینکه خسارت رو بپردازن اینگشس تنبل رو مجبور به کار میکنه،واما تو هرکاری که این پسر میره یه دسته گلی آب میده و بعدیه مدت از اون کار بیرون میندازنش به شکلی که در آخر کتاب  مادرش به همراه جمعی از دوستاش برضد خود پسرش درمیاد:))

    در این داستان شخصیت های دوست داشتنی خیلی زیادی وجود داره

    پیرزنی که  ازش بیگاری میکشن وبازنشسته اش نمی کنن به خاطر اینکه زن صاحب کار با دو کلاس سواد ابتدایی روان شناسی  فکر میکنه با این کارلطف در حق  پیرزن  میکنه که احساس بیهودگی نکنه (پیرزن تو تصور من شبیه مادربزرگ سیدنی تو عصر یخبندان بود:)))

    پلیس بیچاره ای که باهاش رفتارهای ناشایستی رده بالاها  میکنن

    سیاه پوستی که از ترس پوست تیره  وبیکاریش که  دوباره منجر به زندان رفتنش نشه  تو یه کافه با حقوق سگی کار میکنه:))

    من خودم وقتی آخر کتاب رو  تموم کردم با شخصیت اینگشس همدردی کردم در صورتی که کل داستان یه حالت منزجر کننده نسبت بهش داشتم ،اولش با خودتون فکر میکنید که پارانویا شدید داره ولی بعد میفهمید که درواقع یک خودناپسند است که درقالب خودشیفته میخواد نقش بازی کنه :))))

    در یک کلام ارزش خوندن 100 در 100 داره

    • l0vebook ..
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶
    _کلاهدوز میترسم دیگه نبینمت
    +آلیس عزیزم
    در باغ خاطره

    در جایگاه رویا

    اونجا جاییه که من وتو همو میبینیم
    _ولی رویا واقعیت نیست
    +و کی به تو میگه واقعیت چیه؟